تبليغاتX
yekiman-yekito
SALE NO BAR HAMEGI MOBARAK.

[ دوشنبه 29 اسفند1390 ] [ 23:18 ] [ atieh ]
سلام دوستان.

راستش برای خداحافظی اومدم.دیگه حوصله وبلاگ نوشتن رو ندارم.اما شاید بعدا با یه تحول اساسی برگشتم.

دیگه خوبی بدی از ما دیدین حلالمون کنین.

ممنون از همتون که منو تو این مدت تنها نذاشتین.دوستتون دارم.

بای

[ سه شنبه 15 شهریور1390 ] [ 16:51 ] [ atieh ]
در پی ابداع شگفتانگیز شبکه اول سیما در استفاده از سوالات چهاگزینهای و زیرنویس در هنگام پخش سریال «سقوط یک فرشته» با تلاش شبانهروزی همکاران، متن کامل این سوالات در اختیار ما قرار گرفت، که در ادامه از نظر میگذرانید:

1- عبارت «سقوط یک فرشته» یعنی چه؟

الف) یعنی یک سریال ماه رمضانی الف ویژه معناگرای دینپرور اخلاقمدار

ب) یعنی سقوط یک فرشته بر سر سفره یک عده آدم ویژهتر

ج) به شما ربطی ندارد!

د) گزینه جیم



2- به نظر شما چرا «سارا» گول شیطان را خورد؟

الف) چون روزه نبود!

ب) چون از فاطمه زیباتر نبود!

ج) حاج آقا (مدیر شبکه) اینطوری می پسندید!

د) لپتاپ + آب انار + جعبه موسیقی



3- چرا «سارا» در هر قسمت هی بیشتر گول شیطان میخورد؟

الف) چون چادرش را به باد داد

ب) چون عشق شوهر او را کور کرده است

ج) در برخی کتب نقل شده که اگر خوردی، دیگه خوردی، در نتیجه باز هم میخوری و دائم هی میخوری!

د) چشم شیطان سارا را گرفته!



4- نقش «یاور» در سقوط یک فرشته چیست؟

الف) نقش تلنگر قصه را بازی میکند.

ب) او بهلول موبور قصه است.

ج) باید صبر کرد، چند قسمت دیگر هنوز مانده است و میتوان برای او نقش دست و پا کرد!

د) نقشی ندارد و تنها برای انبساط خاطر بیننده، گاهگاهی میرود روی ویبره!



5- نیما چطور به شیطان تبدیل شد؟

الف) با عینک دودی و تراشیدن ریشهاش

ب) حلقه کیهانی

ج) با ماشین مدل اوووووووووف

د) با کافی شاپ در تپههای آنچنانی



6- پدر سارا چطور او را نجات خواهد داد؟

الف) با ازدواج سه باره!

ب) با کشتن نیما بوسیله یاور

ج) با استفاده بهینه از حاج آقا داریوش کاردان از پشت تلفن

د) خدا بزرگه وچند قسمت دیگه باقی مانده!



7- چرا همسر حاج بابا فوت کرد؟

الف) نویسنده جز ازدواج نقشی برای او ننوشته بود

ب) حضور بازیگر در دو تلهفیلم و یک سریال همزمان دیگر

ج) ایجاد بهانهای برای ازدواج سهجدد (مجدد+یک) حاج بابا

د) این اتفاق دو پیام اخلاقی دارد: اگر دخترتان گول شیطان را بخورد همسرتان میمیرد/ همسر دوم باعث بدبختی دختر همسر اول میشود!



8- نیما چه برنامههای خباثت آلودی برای سارا دارد؟

الف) پکاندن مغز او از طریق قرصهای خیلی بد و روان گردان و مواد خفن!

ب) خراب کردن شناسنامه او به وسیله یک پارتی درست و درمان در یک دفتر ازدواج

ج) بیبند و باری کردن او با پوشیدن مانتوی قرمز با رعایت حجاب اسلامی!

د) رفتن به کافی شاپ، حلقه کیهانی، ارتباط با جریان انحرافی و ماشین سواری با سرعت زیاد + خوردن آب میوه درملاعام



9- علت مرگ ماهی ها در این سریال چیست؟

الف) تخریب دولت خدمتگزار و نا امید کردن گروههای تولیدی و صنعتی و نا کارآمد جلوه دادن طرح بنگاههای زودبازده

ب) گرفتن نماهای طولانی برای پر کردن هر قسمت بدون درد سر سکانسهای خارجی

ج) به همان علت حضور یاور در سریال

د) طبق تحقیقات ماهی ها از جمله موجوداتی هستند که حضور شیطان را حس میکنند و در صورت سقوط یک فرشته، جان میدهند.



10- پیامهای اخلاقی- اجتماعی سقوط یک فرشته چیست؟

الف) هنوز هم میشود به خوبی شانههای تلویزیون را گرفت و به ریش ملت خندید!

ب) برای ساخت یک سریال 30 قسمتی نیاز به فیلمنامه نیست و مراحل تولید کلا «شعر» است

ج) از پذیرش داماد پولدار تحت هر شرایطی خودداری کنید، حتی همسایهشدن با او خطرناک است

د) پرورش ماهی = بدبختی و فلاکت و سقوط



11- نقطه قوت حاج بابا در این سریال چیست؟

الف) جوان مرگ کردن زنهایی که اختیار میکند

ب) تربیت فوق العاده دخترش

ج) مدیریت شگفت آور پرورش ماهی

د) اعتماد به نفس بالا برای ادامه زندگی



12- نقطه ضعف سریال سقوط یک فرشته کجاست؟

الف) آنجا!

ب) نبود گشت ارشاد و چرخ زدنهای بیتربیتی نیما و سارا در ماشین رو باز و آب انار و اینا

ج) دور زدن روحانیت و محو کردن نقش آن در سریال (کلا روحانی در این سریال کم است)

د) این مجموعه هیچ نقطه ضعفی ندارد



13- کدام بخش سریال را بیشتر دوست دارید؟

الف) «نیما- سارا» بازی

ب) نریشنهای شیطان خان جان!

ج) تیراژهای کاملا مربوط و فوق تصور در پایان هر قسمت

د) آگهیهای بین سریال بویژه برنج «منم من...منم من»



14- نقش فاطمه تا پایان سریال چیست؟

الف) گریه کردن برای مرگ مادر با چادر

ب) ادامه تحصیل و جواب رد به خواستگار بسیجی

ج) نصیحت سارا و نیما

د) جورکردن همسر برای حاجبابا



15- آخر سریال «سقوط یک فرشته» چه میشود؟

الف) شیطان روسیاه میشود، سارا به آغوش خانواده باز میگردد، توبه میکند و همسر دوم حاجبابا زنده میشود، قرآن به امامزاده بر میگردد...

ب) هرچی حاجآقا بگه(مدیر شبکه)

ج) گزینه الف

د) نیما در استخر ماهیها خفه میشود و پریچهر تا آخر عمر چلاق می ماند و سارا متنبه میشود و حالا گزینه الف.



16- به نظر شما چطور میشود هنرمندان کشور بیحیثیت شوند؟

الف) انتخاب آنها برای سریالهای ماه رمضان

ب) قبول کردن پیشنهاد کار ویژه در ماه رمضان

ج)وجود تهیهکنندههای عاشق مردم

د) شایسته سالاری در رسانه ملی

[ جمعه 4 شهریور1390 ] [ 14:35 ] [ atieh ]
گرگ با دست زد تو پیشانیش و رفت و چند دقیقه ی دیگه آمد و در زد و گفت: منم، منم مادرتون شیر مدت دار آوردم براتون. منگول گفت: اگه تو مادر مایی بگو ببینم یه پاکت شیر رو چند خریدی؟ گرگ کمی فکر کرد و گفت: هزار تومن. منگول گفت: برو گرگ بی حیا! تو مادر ما نیستی چون شیر در عرض این هفته شده هزار و صد تومن هرچند نرخ تورم هنوز یه رقمیه! گرگ دوباره زد به پیشانیش و رفت بقالی محلشون ولی هرچیزی خواست برای بچه ها بخرد آنقدر گران شده بود که نتوانست و دست از پا درازتر برگشت پشت در و کوبید به در و گفت: بچه ها! منم، منم مادرتون، با وجود کنترل قیمت ها هیچی نتونستم بخرم براتون. شنگول خندید و گفت: بچه ها! بچه ها! بدوین بیاین مامان اومده. و در را باز کرد و گرگ پرید تو و شنگول و منگول را یک لقمه ی چپ کرد، بعد از مسوولان که این فرصت را برایش فراهم کرده بودند تشکر کرد و نگاهی به اطراف انداخت و لامپ کم مصرف خانه را خاموش کرد که در مصرف منابع محدود انرژی صرفه جویی بشود و راهش را کشید و رفت. اما بچه ها بشنوید از آن طرف که مامان بزی رفت و رفت تا برسه به صحرا و دشت ولی همه جا شده بود باغ و ویلای شخصی و جاده ی آسفالته. همینجور که دنبال یک وجب علف می گشت یک بی ام دبلیو کروکی کنارش ایستاد و پسر جوانی که راننده اش بود و باباش سالیانه از یک کارمند فلک زده کمتر مالیات می داد گفت: آبجی! میای بریم کثافتکاری؟ ننه بزی این طرف را نگاه کرد، آن طرف را نگاه کرد، وقایع کاشمر و استخر صدف و خمینی شهر را در ذهن مرور کرد و به خاطر امنیتی که وجود دارد احساس آرامش خاطر کرد، بعد یاد قیمت شیر افتاد. خلاصه چند لحظه ای چک و چانه زدند و بی ام دبلیو گرد وخاک کرد و دور شد و وقتی گرد و خاک کنار رفت مامان بزی دیگر کنار جاده نبود. شب که مامان بزی با دست پر به خانه رسید دید در بازست. اول با خودش گفت کی در را باز گذاشته؟ اینجوری که بر اثر تبادل گرمایی بیرون و داخل خونه کلی انرژی با ارزش هدر می ره بعد ترسید که نکند صاحبخانه با حکم تخلیه آمده ولی وقتی داخل شد حبه ی انگور از زیر میز بیرون پرید و ماجرا را برایش تعریف کرد. ننه بزی که شنید بچه هایش را گرگ خورده دو دستی زد تو سرش و گفت: خاک به سرم شد! گوشت کیلویی هیجده هزار تومن رو گذاشتم دم دست گرگ! بعد ماشین حساب برداشت و وزن شنگول و منگول را حساب کرد و دوباره زد تو سر خودش. تازه یادش افتاد که دو نفر هم سهمیه ی یارانه ی نقدی اش کم می شود برای همین دوباره زد توی سرش و به حبه ی انگور گفت تو بشین سریال ستایش رو ببین که وقتی برگشتم برام تعریف کنی من هم میرم دخل گرگه رو بیارم. بعد رفت بالا پشت بام خانه ی گرگه و پا کوبید. گرگه که یک بسته سوپ آماده را با سه لیتر آب قاطی کرده بود تا شکم بچه هایش را سیر کند دید خاک از سقف ریخت تو سوپ، فریاد زد: کیه کیه! تاپ تاپ می کنه، سوپ منو پر خاک می کنه! بچه ی وسطی گفت: بابا گرگی! شعرت قافیه نداشت. گرگ چنان ناسزایی به بچه اش گفت که حتا روزنامه ی پرتیراژ صبح هم رویش نمی شود آن را بکند تیتر درشت. یکی از بچه گرگها گفت:‌بابا!‌سوپ به جهنم! بگو از جلو دیش بره کنار خیر سرمون داریم فارسی وان می بینیم ها!‌ گرگ این را که شنید رفت تو کوچه و بزی را دید. بعد با بز زنگوله پا قرار گذاشتند که عصر وسط جنگل دوئل کنند، حالا چرا همان موقع دوئل نکردند شاید می خواستند خبر بیست و سی را ببینند و بعد با خیال راحت بمیرند. گرگه رفت پیش دندانپزشک و گفت که چون چند ساعت دیگر باید شکم یک بز را پاره کند می خواهد دندانپزشک دندان هایش را تیز کند. دندانپزشک محترم وقتی هزینه ی تیز کردن دندان را گفت دود از مخ گرگ بلند شد و گرگ گفت: ببینم مگه شما دندانپزشک ها قسم نخوردید؟ دندانپزشک فاکتور خرید جنس هایش را که با وجود پیشرفت علم و تکنولوژی و خودکفایی در تمامی زمینه ها ده دست می چرخید تا وارد کشور شود نشان گرگ داد، مالیات ارزش افزوده را حساب کرد، پول برق و آب و هفته ای یک بار تنظیم دیش ماهواره را هم به اقلام اضافه کرد. گرگ سوتی کشید و دست کرد جیب اش یک نخود درآورد و گفت: من با این نخود می خواستم شب برای بچه ها آش بپزم اون رو هم می دم به شما. دندانپزشک که لجش درآمده بود تمام دندان های گرگ را کشید و به جایش پنبه گذاشت. بز زنگوله پا هم رفت پیش استاد آهنگر و گفت که شاخ هایش را تیز کند. استاد هم هزینه ی تیز کردن شاخ را که اتحادیه داده بود ضربدر افزایش قیمت میلگرد کرد و حاصل را دو بار در ارزش افزوده ضرب کرد و کل هزینه را غیر نقدی با مامان بزی حساب کرد. وقتی از جاش بلند شد چون حسابی سرحال آمده بود شاخ های بز زنگوله پا را جوری تیز کرد که انگار شاخ خواهر مادر خودش باشد و بهش گفت: برو زن! خدا به همرات! اگه گرگ نخوردت باز هم به ما سر بزن بعد نشست پای دیس پلوی هندی و با دست شروع کرد به خوردن. خلاصه بچه ها، در دوئلی که در اعماق جنگل درگرفت مامان بزی زد و شکم آقا گرگه را پاره کرد ولی اگر فکر می کنید بعد از یک روز که از هضم شدنشان گذشته بود شنگول و منگول از آن تو پریدند بیرون باید بهتان عرض کنم که بیلاخ! از شکم گرگه فقط باد معده خارج شد. بز زنگوله پا وقتی دید چیزی توی شکم به پشت چسبیده ی گرگ بینوا نیست خواست راهش را بکشد و برود که یک دفعه یک ون کنار پایش ترمز کرد و او را به جرم زنگوله بستن به پا برای جلب توجه در انظار عمومی و به خطر انداختن سلامت جنگل سوار ون کردند و بردند و هرچی مامان بزی گفت که بز زنگوله پاست به خرج شان نرفت که نرفت. حبه ی انگور هم وقتی سریال ستایش تمام شد یک ساعتی اشک ریخت و بدبختی های خودش یادش رفت بعد هم گرفت خوابید و تا صبح خواب های خوش دید. پایان

[ سه شنبه 1 شهریور1390 ] [ 15:26 ] [ atieh ]
همونطور که اطلاع دارید آلبوم جدید امین وحید چندی پیش بیرون اومد و در یکی از ترانه های این آهنگ به اسم شر اعظم شاهین نجفی خواننده رپ هم باهاش همکاری کرده بود. در این آهنگ شاهین نجفی قطعه ای رو خونده بود که در طول آهنگ سه مرتبه تکرار شد . 

متن این قطعه: 
به اسم اعظم شر و چش سه و تن مانا 
به تثلیث دو سر کوه مخفی وخط ناخوانا 
به آلت مقدس حالت نامیر آتش 
شر اعظم یاختو سینا رژی ناکی وناوش 
لی یوادش کوخنی ربی سنی خوراتنو لهلی به عینی 
تو تیری سیکس راخنا حنی لنا حونی ژرا عنی و عدی 
مارح وت یارب زج هدجس 
مارح وت یارب زج هدجس 
مارح وت یارب زج هدجس 


در ابتدا خیلی از هوادارن شاهین این متن براشون مبهم مونده بود و چندین و چند کامنت در فیس بوک و جاهای مختلف پیرامون این متن فرستاده شد که هیچکدوم از اونها توسط شاهین یا امین وحید پاسخ داده نشد. 
اما به تازگی یکی از کاربران فیس بوک متنی رو منتشر کرده که در اون در مورد قطعه ذکر شده توضیحاتی داده که قابل تامله: 

به اسم اعظم شر و چش سه و تن مانا 
اینجا خیلی واضح داره میگه به نام شیطان و جانور سه چشم که در انجیل اومده و تن مانا یعنی اون روح جاویدان شیطانی 
به تثلیث دو سر کوه مخفی وخط ناخوانا 
تثلیث دو سر منطورش تثلیث دجال ،جانور آخر الزمان و فاحشه بزرگ در انجیله در برابر پدرفپسر روح القدس .جنگ این دو تثلییث در اورشلیم اتفاق می افته که همون کوه مخفیه صیهونه با کتابی که فقط کسانی که به شیطان ایمان داشته باشن می تونن بخونن طبق گفته ی انجیل 
به الت مقدس حالت نامیر اتش 
آلت مقدس نماد شیطان پرستهاست منظورش ابلیسک هستش . یعنی زایش جاویدان ابلیس که تو فیلم 666 هم اومده و آتش هم که می دونید نماد شیطان پرستاس 
شر اعظم یاختو سینا رژی ناکی وناوش 
اینجا دیگه همش حروفه ابجده حالا اینو بیخیال شید و برید سر بقیه! فقط بدونید این کلمات عربی نیس .اشتباه نکنید اینا حروف ابجده. 
لی یوادش کوخنی ربی سنی خوراتنو لهلی به عینی 
تو تیری سیکس راخنا حنی لنا حونی ژرا عنی و عدی 
اینجا میگه تو تیری سیکس یعنی 3 تا شیش.یعنیto three six و بقیشم که هنوز رمزگشایی نشده! 
مارح وت یارب زج هدجس 
و در نهایت این جمله که رمز این شعره:کافیه کل جمله رو بر عکس کنید : سجده جز برای تو حرام
با تشکر از وبلاگ  an old youth  که اجازه برداشت این مطلب رو  به من دادن.

[ سه شنبه 18 مرداد1390 ] [ 10:7 ] [ atieh ]

*آزادی بیان که داریم، آزادی پس از بیان چی ! ...

*همه دنبال دهکده جهانی اند، ایران دنبال ملی کردن صنعت اینترنت!

*پسورد اینترنت وایرلسم رو عوض کردم، همسایمون زنگ زده میگه پسوردتو عوض کردی؟ میگم نه! میگه آخه قبلا شماره موبایلت بود، الان هرچی میزنم کانکت نمیشم!!

*رفتم شلوار جین بخرم، اولی رو پرو کردم یه کم تنگ بود. فروشنده گفت:
یه دوبار بپوشی جا باز می‌کنه!
دومی رو پوشیدم یه کم گشاد بود. فروشنده گفت:
چیزی نیست یه دو بار آب بخوره تنگ میشه!

*کاردار سوئیس رو احضار کردن که بره به آمریکا بگه چرا عربستان نیروهاشو فرستاده بحرین!

*رفتم شلوار بخرم میگم کجاییه؟ میگه ایتالیاییه؛
میگم چرا پرچم ایران داره پس؟
میگه دِ! این پرچم ایتالیاست!
میگم پس این الله وسطش چیه؟
میگه برای ایران زدن دیگه!!

*تو کوچه ترقه زدند، پیرزنه دم در وایساده بود هفت جد یارو رو نفرین کرد؛ دو دقیقه بعد نوه خودش ترقه زد در حد بمب هیدروژنی! پیرزنه گفت قربون قد و
بالات مادر مواظب باش!

*قزوین! مجسمه دهخدا تو خیابون فردوسیه، مجسمه فردوسی تو خیابون دهخدا...

*میری آدامس اوربیت بخری، بقاله به جای بقیه پول، بهت آدامس شیک میده!

*طرف میخواد تو کنکور تقلب کنه زنگ میزنه دفتر مراجع استفتاء!

*طرف تو فیس بوکش چنان پست‌های سیاسی‌ای میذاره که فکر میکنی چگوارای زمانه، بعد بهش میگی چرا تجمعات رو نمیای؟ میگه مامانم نمیذاره!!!

*یه تی شرت خریدم کلی مارک نایک روشه بعد رو یقه‌ش نوشته تولیدی برادران عباس‌پور!

* اینم از مجلس ختم، با کفش رفتیم با دمپایی برگشتیم!

* یارو رو آوردن تو تلویزیون، زیر اسمش نوشته: "کارشناس مسائل یمن"، من موندم این بنده خدا تو این ۴۰ سال از چه راهی نون در میآورده!!

* قبلاً برق میرفت بابامون فحش رو میکشید به اداره برق، الان برق میره خوشحال هم میشه!

* ایران که هستیم توی سوپرمارکت دنبال جنس خارجی میگردیم، بعد خارج که میریم میافتیم دنبال جنس ایرانی!

* یارو گیتار الکتریک تو اتاقم دیده میگه تو هم شیطان پرست شدی!

* میری از خودپرداز پول بگیری، رمزتو میزنی پول بر میداری، بار دوم کارتو میذاری، رمز رو اشتباه میزنی، یکی از پشت میگه: آقا رمزتو اشتباه زدیها!

* خبرنگار رفته تو یه روستا سوال میکنه با یارانه تون چیکار کردین؟ مرده میگه: قبض هامونو پرداخت کردیم، چندتا قسط دادیم، شهریه دانشگاه دخترمو دادیم، یه تراکتور هم خریدیم! تازه یه مقداری هم پس انداز کردیم!

[ دوشنبه 10 مرداد1390 ] [ 10:21 ] [ atieh ]

بانک مرکزی يک نظرسنجی انجام داده و خواسته ما مردم عزيز!! نظر خودمون رو در مورد واحد جدید پول اعلام کنيم. کلی خوش به حالمان شد که اجازه داريم در اين امر مهم مشارکت کنيم.

اما چشمتون روز بدنبينه يکی از گزينه های تست پنج جوابی برق از سرم پراند و مرا وادار کرد جهت تنوير افکار عمومی سايت وزين ايران جوک!! افاضاتی صادر بنمايم!!

 

یکی از گزينه ها : دوست دارید واحد پول شما پارسی باشه؟

طبيعی است که اين گزينه برای ما ايرانی ها که به چندين زبان مختلف صحبت می کنيم منطقی نيست اما اگر قرار باشد واحد پول ايران پارسی باشد اینجانب جهت برقراری عدالت میان سایر ملل ایرانی یعنی تورک ها، کردها، لرها، بلوچ ها، عرب ها، ترکمن ها و ...پيشنهاد می کنم اسامی واحدهای مختلف به شرح ذيل اصلاح گردد:

1. واحد پول: پارسی (اولی: آقا اين آدامس چنده؟ دومی: 3 پارسی!!!)

2. واحد طول: ترکی (اولی: آقا خيابون آذربايجان کجاست؟ 400 ترکی پايين تر دست راست!!!)

3. واحد وزن: کردی (اولی: هندونه چقدر می خوای؟ دومی: 8 کردی!!!)

4. واحد زمان: لری (اولی: فردا کی ببينمت؟ دومی: ساعت 8 و سی لری!!!)

باعنايت به اينکه واحد اصلی کم آورديم می تونيم از واحد های جزئی تر هم کمک بگيريم. مثلا برای واحد طول می توانيم بگوئيم 3 ترک و 50 ترکمن که تقريبا!! ميشه سه و نيم متر فعلی!!!

برای رفاه حال هموطنان لک نيز می توان برای اضعاف وزن از واژه لکی استفاده کرد. يعنی هندوانه به وزن 8 کردی و 250 لکی که تقریبا می شود هشت کيلو و دويست وپنجاه گرم فعلی!!!

برای وزن کردن طلا و زعفران و غيره هم می توان از واژه عربی (به جای مثقال ) استفاده کرد. (فخری خانوم رو ديدی؟ 5 عربی طلا خريده با اون دماغ گنده اش!!!)

برای الماس هم اگه به جای واژه قيراط از بلوچ استفاده کنيم فکر می کنم ديگه اون سنگی را که بانک محترم مرکزی انداخت داخل چاه بالاخره تونستيم بيرون بياريم!

اما خودمانيم نميشه از مسوولان محترم بانک مرکزی بپرسيم آخه نونتون نيست آبتون نيست چرا می خواهيد واحدپول ايران بزرگ رو کردی بذاريد؟

چی شد چی شد؟ کردی واحد پول بود يا وزن؟ آقا سه کردی نخود چند پارسی ميشه؟

من ديروز ساعت 14 و بيست و پنج لری يه زمين خريدم 200 ترکی مربع شده به قيمت 250 ميليون پارسی!

بد نيست يه سری به سايت بانک مرکزی بزنيد..... فکر نمی کنيد تومان خودمون باعث ميشه هيچ سنگی نره تو چاه!!؟


به نقل از سایت: ایران جوک

[ پنجشنبه 6 مرداد1390 ] [ 10:2 ] [ atieh ]
چوپانی گله را به صحرا برد به درخت گردوی تنومندی رسید . از آن بالا رفت و به چیدن گردو مشغول شد که ناگهان گردباد سختی در گرفت ، خواست فرود آید، ترسید . باد شاخه ای را که چوپان روی آن بود به این طرف و آن طرف می برد. دید نزدیک است که بیفتد و دست و پایش بشکند. در حال مستاصل شد ...
از دور بقعه امامزاده ای را دید و گفت : ای امام زاده گله ام نذر تو، از درخت سالم پایین بیایم. قدری باد ساکت شد و چوپان به شاخه قوی تری دست زد و جای پایی پیدا کرده و خود را محکم گرفت . گفت : ای امام زاده خدا راضی نمی شود که زن و بچه من بیچاره از تنگی و خواری بمیرند و تو همه گله را صاحب شوی . نصف گله را به تو می دهم و نصفی هم برای خودم ...
قدری پایین تر آمد . وقتی که نزدیک تنه درخت رسید گفت : ای امام زاده نصف گله را چطور نگهداری می کنی ؟ آنهار ا خودم نگهداری می کنم در عوض کشک و پشم نصف گله را به تو می دهم .
وقتی کمی پایین تر آمد گفت : بالاخره چوپان هم که بی مزد نمی شود کشکش مال تو ، پشمش مال من به عنوان دستمزد. وقتی باقی تنه را سُرخورد و پایش به زمین رسید نگاهی به گنبد امامزاده انداخت و گفت : مرد حسابی چه کشکی چه پشمی ؟ ما از هول خودمان یک غلطی کردیم غلط زیادی که جریمه ندارد !!!
[ جمعه 31 تیر1390 ] [ 13:52 ] [ atieh ]
سلام دوستان.

اول از همه بهتون بگم که پست قبلی رو حذف کردم.آخه هیچ کس نمیتونست ببینه.(نمیدونم چرا؟)

دوما اینکه برای اولین بار تصمیم گرفتم براتون لینک دانلود آهنگ بذارم.تیتراژ سریال ساختمان پزشکان.

میتونید از اینجا دانلود کنید.

[ شنبه 25 تیر1390 ] [ 12:3 ] [ atieh ]
رفتیم بلیت کانادا بگیریم زنه میگه سیاحتیه؟
میگم پـَـَـ نــه پـَـَــــ زیارتیه میخوام برم امامزاده سید ریچارد


رفتیم سر خاک یکی از فامیلامون ساکت نشستیم پسر خاله ام میگه ساکتی!!! پــــ نه پـــــــ بلند شم برات سیا نرمه نرمه رو بخونم


يارو عکسمو ديده ميگه:اااا دماغ خودته اين؟

پـَـَــــ نــه پـَـَــــ دماغ اجدادمه که بيني به بيني، نسل به نسل منتقل شده الان رسيده به من
!!!!
 


تو بهشت زهرا دنبال قبر یکی می گشتیم. یه ادم خوشحال اومده داره با ما رو سنگ قبرا رو می خونه. بعد میگه دنبال قبر کسی می گردین؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ دستیار عزرائیلم اومدم ببینم کسی زود تر از موقع نمرده باشه



صبح رفتم کنکور بدم .مراقب میگه تو هم اومدی کنکور بدی؟ پـَـَـ نه پـَـَـ اومدم اینجا برم دسشویی


ماشینم بنزین تموم کرد وسط جاده, واستادم دم جاده یکی 2 لیتر بنزین از ماشینش بهم بده که فقط خودمو برسونم به یه پمپ بنزینی, یکی زد بقل گفت آقا بنزین برای ماشینت می خوای؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ می خوام باهاش خودمو آتیش بزنم



ساعت 5-4 صبح زنگ زده..گوشی رو برداشتم به زور دارم جواب میدم..میگه خواب بودی؟؟پـَـَـ نــه پـَـَــــ داشتم سر گلدسته ی مسجد محلمون اذان میگفتم صدام گرفته


خونمون رو عوض کردیم به بابام میگم کی واسه خونه خط میگیری؟
میگه خط تلفن؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ خط نستعلیق روزی دوبار هم از روش بنویسیم


برای طرح یه شکایت رفتم کلانتری طرف می گه از کسی شکایت دارین ؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ

اومدم فرار مایکل اسکافیلد رو از فاکس ریور گزارش کنم



میگه امتحانِ چی داری؟؟؟میگم وصایا,,,میپرسه وصایای امام؟؟؟
پـَـَـ نــه پـَـَــ... وصایای الیزابت تیلور ...



داریم لوازم میزاریم توی ماشین که بریم مسافرت
همسایمون میگه دارید میرید مسافرت؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ قراره از امشب توی ماشین زندگی کنیم


به مامانم میگم قوری کجاست ؟ میگه میخوای چای بخوری ؟
پــَ نه پــــــَ میخوام دست بکشم روش شاید غولی چیزی ازش درومد
!!!!!!



رفتم فروشگاه میگم سیخ داری؟میگه برا کباب؟
 پ ن پ برا خاروندن دیافراگمم از تو دهنم می خوام


کارت سوخت ماشینو برداشتم دارم میرم بابام میگه میری بنزین بزنی؟؟؟ . . .پـَـَـ نــه پـَـَــ میرم آب هویچ بریزم تو باکش نور چراغاش زیاد شه



ماشین رو بردم سرویس ، میگم فـــیلترش هم بذار ، میگه فـــلتر هوا؟
پ نه پ فیلتــر شکن بذار ماشین شبا بتونه بیاد فیسبوک


یارو تو مترو داره چراغ قوه میفروشه، صداش کردم اومده میگه چراغ قوه میخوای؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ یه لقمه میرزاقاسمی آوردم واسه ناهارم تنهایی نمی چسبید گفتن بیای باهم بخوریم




به دوستم میگم ببین تن ماهی تاریخ انقضاش کیه؟ میگه یعنی تاریخ خراب شدنش؟ گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ تاریخ عروسی ننه بابای ماهی اس میخوام واسشون جشن سالگرد بگیرم


تو آشپزخونه استکان و قندون از دستم افتاد شکست با صدای خفن.مامان اومده میگه چیزی شکوندی؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ شیشه ی نازک تنهایی دلم بود منتها صداش رو گذاشتم رو اکو حال کنین



کله صبحی رفیقم میخواست بیاد درس بخونیم بهش زنگ زدم گفتم دوتا نونم بگیر بیار
گفت واسه صبونه؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ واسه ذخیره سازی تو روزای سخت زمستون



تو لباس فرم منو دیده میگه سربازی؟
پـَـَـ نــه پـَـَــ عضو سیاه لشگر سریال مختارم محل فیلم برداری رو گم کردم


ساعت 7 صبح رفتم برا امتحان دانشگاه نگهبانه میپرسه امتحان داری؟ میگم پــَ نه پــَ اومدم خمیر بگیرم بدم دست نونوا


در پارکینگ و باز کردم برم تو یارو اومده جلوش پارک کرده میگه می خوای بری تو؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ درو باز کردم هوای کوچه عوض شه


تو هواپیما نشستم دارم دعا می خونم بغل دستیم می گه دعا می کنی سالم برسی؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ دوست دارم صحنه سقوط هواپیما رو از نزدیک ببینم دعا می کنم سقوط کنیم



از بالا در دارم میام تو خونه بابام از راه رسید میگه باز تو کلید یادت رفت؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ دارم آمادگی جسمانیمو تست میکنم امشب میخوایم بریم سرقت!!!



زنه شیکمش اومده جلو ، رفیق ما میپرسه این حامله س؟؟ پـَـَـ نــه پـَـَـ این زن آقا گرگه اس، شنگول رو خودش خورده، منگول رو داده شوهرش



بابا دست پسره رو گرفته میگه با یاد چی میری کنکور بدی؟پسره میگه با یاد خدا.....پـَـَـ نــه پـَـَــــ بگه به یاد دوست دخترم میرم سر جلسه


با دوستم رفتیم دکتر واسه عمل بینیش دکتر میگه میخوای بینیتو کوچیک کنی؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ اومدیم بکوبیمش 3 طبقه بسازی!!!


کامپیوترم یه ویروس گرفته بود رفتم کلی پول آنتی ویروس اورجینال دادم بعد سه ساعت اسکن ویروسه رو پیدا کرده پیغام داده:
آیا مطمئن هستید که می خواهید این ویروس را حذف کنید؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ می خوام ازش نگهداری کنم بزرگ بشه، بشه عصای دستم نور چشام

[ یکشنبه 19 تیر1390 ] [ 13:14 ] [ atieh ]
يك انگليسي ؛ يك آمريكايي و يك يارو (باز هم خودتون میدونین یارو کجایی بوده) مردند و همگي رفتند جهنم


فرد انگليسي گفت: دلم براي انگليس تنگ شده
مي خواهم با انگلستان تماس بگيرم و ببنيم بعضي افراد آنجا چه كار مي كنند...
تماس گرفت و به مدت 5دقيقه صحبت كرد...
سپس گفت:
خب، شيطان چقدر بايد براي تماسم بپردازم؟؟؟
شيطان 5 ميليون دلار خواست..
5 ميليون دلار !!!!!!!
انگليسي چك كشيد و برگشت روي صندلي اش نشست


فرد آمريكايي خيلي حسود بود و شروع كرد به جيغ و فرياد كه من هم مي خواهم با امريكا تماس بگيرم و از اوضاع اونجا با خبر شوم..
او تماس گرفت!!
و به مدت 10 دقيقه صحبت كرد.سپس گفت: خب شيطان، چقدر بايد بابت تماسم پرداخت كنم؟
شيطان 10 ميليون دلار خواست...
10 ميليون دلار!!!! امريكايي چك چكشيد و برگشت بر روي صندلي اش نشست...



و اما يارو خيلي خيلي حسود بود.او شروع كرد به جيغ و فرياد كه من هم مي خواهم با كشورم تماس بگيرم و از اوضاع آنجا باخبر بشوم

او با كشورش تماس گرفت و به مدت 12ساعت صحبت كرد
سپس گفت: خب شيطان، چقدر بايد براي تماسم پرداخت كنم؟
شيطان گفت:
1دلار......
فقط 1دلار؟!!!!
شيطان گفت بله خب...
از جهنم به جهنم داخليه !!!!

[ سه شنبه 14 تیر1390 ] [ 17:26 ] [ atieh ]
چرا خدا مردها را آفرید؟
1. هدف خاصی نبود
2. گِل اضافه مونده بود
3. نسخه آزمایشی بود
4. اصلا کار خدا نبود


چرا خدا مردها را از روی زمین برنمی دارد؟
1.از نظر خدا مردها وجود خارجی ندارند
2.مگه ما روی زمین مرد هم داریم
3.وجود اینگونه از درندگان برای موازنه جمعیت روی زمین ضروری به نظر میرسد
4.حالا چه عجله ایه؟


اگه خدا مردها را نمی آفرید چی می آفرید؟
1.چیز خاصی نمی آفرید
2.پیراشکی
3.خروس دریایی
4.فضای خالی


اگر جمعیت مردها منقرض شود چه می شود؟
1.مگه قراره اتفاقی بیافته
2.خارشتر کویر لوت که آفت نداره
3.اکوسیستم به شرایط بدون انگل برمی گردد
4.یه هیولا کمتر دنیا قشنگتر


چه وقت مردها عاشق می شوند؟
1.چه وقت مردها عاشق نمی شوند!
2.هر وقت مامانشون بگه
3.چون یکدفعه می شوند خودشان هم نمی دانند که کی می شوند
4.یک روز از همین روزا !


مردها چه وقت عشق قبلی خود را فراموش می کنند؟
1.در همون وقتی که عشق جدید خود را کشف می کنند
2.جدید و قدیم نداره فقط بازیگر نقش زن عوض میشه .(قانون 4 نیوتن)
3.بستگی تام و تمام به میزان تستر.... دارد.
4.رابطه مستقیم با نظر مادر بزرگ کودک فهیم دارد.


مردها در مقوله ایجاد یک رابطه عشقی جدید در حکم چه چیزی هستند؟
1.فنر با ثابت بالا
2.پارچه استرچ
3.یک نوع ماده الاستیک با ساختار ناشناخته
4.کش تیرو کمان


مردها معمولا هر چند مدت یکبار عاشق می شوند؟
1.هر شب
2.هر وقت که خدا بخواد
3.هر وقت تستر..... بگه
4.سیکل خاصی ندارند


مردها وقتی تصمیم به ازدواج می گیرند چه کار می کنن؟
1.اون موقع نمی تونن کار خاصی بکنن!
2.تمام تلاششون رو می کنن که بتونن 1 کاری بکنن!
3.به مامانشون می گن که 1 کاری بکنه چون دیگه وقتشه که اونا رسما خیلی کارا بکنن!
4.می رن کلاس آمادگی جسمانی!!

وقتی مردها تصمیم می گیرن ازدواج کنن چی می گن؟
1.چیزی نمی گن چون وقت عمله
2.وقت نمی کنن چیزی بگن
3.اولش چیزی برا گفتن ندارن ولی بعد که خرشون از پل گذشت نطقشون باز میشه
4.در این برهه از تاریخ طبیعی هیچ کس نمی فهمه که اونا چی می گن


[ سه شنبه 7 تیر1390 ] [ 18:35 ] [ atieh ]

آمریکا:

شما خلاف می کنید. پلیس شما را دستگیر میکند. احیاناً آن وسط مقادیری مشت و لگد توسط افسر پلیس دریافت میدارید. یک نفر از این صحنه فیلم میگیرید و در اینترنت پخش می کند. صحنه ضرب و شتم شما از 222 کانال خبری و سیاسی پخش می شود. پلیس رسوا می شود. پلیس از مردم آمریکا عذرخواهی می کند. پلیس 15 میلیون دلار به شما غرامت می دهد. شما نیز به خاطر جرمی که مرتکب شده اید مجازات می شوید.


ایتالیا:

شما خلاف می کنید. پلیس شما را دستگیر می کند. شما به پلیس رشوه می دهید. شما آزاد می شوید!


فرانسه:

شما خلاف می کنید اما پلیس شما را دستگیر نمی کند چون فعلاً به خاطر حقوق پایینش در حال اعتصاب است.. .


انگلیس:

شما خلاف می کنید و پلیس یک مسلمان سیاه پوست عرب را به جای شما دستگیر می کند.


آلمان:

شما خلاف می کنید و سگ های پلیس ردتان را پیدا می کنند و شما را دستگیر می کنند.


سوئیس:

شما خلاف نمی کنید .پس نیازی به حضور پلیس نیست.



عراق:

شما خلاف می کنید. پلیس شما را دستگیر می کند. در حین دستگیر شدن بمبی که در جورابتان جا سازی کرده اید منفجر می کنید و به همراه پلیس می ترکید!!


چین:

شما خلاف می کنید. شما اعدام می شوید!


امارات:

شما حال و حوصله خلاف ندارید و به جایش با همراهی پلیس ، از کشور های همجوار دختر وارد می کنید!



هندوستان:

شما خلاف می کنید. پلیس شما را دستگیر می کند و شما عاشق دختر رییس پلیس می شوید و توسط اون دختر از زندان فرار می کنید و در حالیکه دو تایی آواز میخوانید و دور درخت می چرخید و روسری دورگردن معشوقه تان می پیچید و هی دستش را می گیرید و می کشید و ول میکنید به دوردست ها فرار می کنید.


هلند:

از آنجا که همه کار های خلاف در این کشور خلاف محسوب نمی شوند بنابراین شما خواهر و مادر مردم را هم که به یکدیگر پیوند بزنید باز هم خلاف محسوب نمی شود و پلیس دستگیرتان نمی کند!


روسیه:

شما خلاف می کنید اما قبل از آنکه توسط پلیس دستگیر شوید توسط گروه های رقیب کشته می شوید.


یه جای دور(خودتون میدونین کجا):

شما خلافی نمی کنید اما پلیس شما را دستگیر می کند. شما ناپدید می شوید. یک هفته می گذرد و خبری از شما نمیشود. دو هفته میگذرد و کسی خبری از شما ندارد. پلیس دستگیری شما را تکذیب می کند. اداره قضاوت نسبت به وجود شما ابراز بی اطلاعی می کند. بیمارستان ها و زندان ها و پزشکی قانونی هم از شما خبری ندارند. در پایان هفته سوم یک سایت محارب و معاند و فتنه گر و برانداز و اغتشاش گر و حرمت شکن مکان دقیق دستگیری ، همراه با فیلم ضرب و شتم تان را پخش می کند. پلیس از طریق 222 کانال خبری و سیاسی این اتفاق را تکذیب می کند و فیلمبردار این صحنه را تحت تعقیب قرار می دهد! شما هم بالاخره یه بلایی سرتان می آید. نگران نباشید...!

[ پنجشنبه 2 تیر1390 ] [ 15:44 ] [ atieh ]

در آن دورانی که کسی نمی‌توانست به وجود توالت عمومی اطمینان داشته باشد، خانمی انگلیسی سفری به هندوستان را برنامه‌ریزی کرد. مهمان‌خانهء کوچکی را که متعلّق به مدیر مدرسهء محلّی بود در نظر گرفت و اطاقی رزرو کرد. چون نگران بود که آیا در مهمانخانه توالت وجود دارد یا خیر، در نامه‌ای به مدیر مدرسه سؤال کرد که آیا در مهمانخانهء مزبور WC وجود دارد یا خیر.
مدیر مدرسه تسلّط کاملی به زبان انگلیسی نداشت. نزد کشیش محلّی رفت و پرسید که
WC به چه معنی است. کشیش هم تا آن زمان نشنیده بود. دو نفری همّت گماشتند تا معانی احتمالی این دو حرف را بیابند و نهایتاً به این نتیجه رسیدند که خانم مزبور طالب

Wayside Chapel

 است که بداند آیا (کلیسای کنار جادّه) نزدیک مهمانخانه وجود دارد یا خیر. ابداً به ذهنشان خطور نکرد که این دو حرف ممکن است به معنی توالت باشد.
مدیر مدرسه در جواب خانم نامه‌ای نوشت. متن نامه به شرح زیر است:

خانم عزیز در کمال مسرّت به اطّلاع شما می‌رسانم که در 9 مایلی مهمانخانه یک WC وجود دارد که در میان بیشه‌ای از درختان کاج قرار گرفته و اطراف آن را چشم‌اندازی زیبا فرا گرفته است. این WC گنجایش 229 نفر را دارد و روزهای یکشنبه و پنجشنبه باز است. چون انتظار می‌رود افراد بسیاری در ماه‌های تابستان به اینجا بیایند، توصیه می‌کنم زودتر تشریف بیاورید.. امّا، در این WC فضای ایستاده هم زیاد وجود دارد. این وضعیت مطلوبی نیست بخصوص اگر عادت داشته باشید مرتّباً به آنجا بروید. شاید برای شما جالب باشد که بدانید دختر من در WC ازدواج کرد و در آنجا بود که با شوهرش ملاقات کرد. واقعهء بسیار عالی و جالبی بود. در هر محلّ نشستن ده نفر نشسته بودند. مشاهدهء سیمای آنها و شادمانی آشکار بسیار دلپذیر بود. از هر زاویه می‌توان عکس گرفت. متأسّفانه همسرم بیمار شده و اخیراً نتوانسته به آنجا برود. تقریباً یک سال از آخرین مرتبه‌ای که رفته می‌گذرد که البتّه برای او بسیار دردناک است.
البتّه مسرور خواهید شد که بدانید بسیاری از مردم ناهارشان را با خودشان می‌آورند و تمام روز را آنجا می‌گذرانند که برایشان بسیار دلپذیر است. دیگران ترجیح می‌دهند قبل از وقت بیاییند و تا آخرین لحظه هم بمانند. به آن بانوی محترم توصیه می‌کنم روزهای پنجشنبه به آنجا بروید زیرا نوازندهء اُرگ نیز می‌آید و همراهی می‌کند..
جدیدترین چیزی که افزوده شده ناقوسی است که هر وقت کسی وارد می‌شود زنگ می‌زند. بازاری هم در آنجا داریم که نشیمن‌گاه مخملی برای همه فراهم می‌کند چون بسیاری بر این باورند که مدّتها است چنین چیزی لازم بوده است. چشم به راهم که شما را تا آنجا همراهی کنم و شما را در جایی قرار دهم که همه بتوانند شما را ببینند.
 با احترامات فائقه – مدیر مدرسه
خانم مزبور وقتی نامه را خواند غش کرد ... و البتّه هیچوقت به هندوستان نرفت.

[ شنبه 28 خرداد1390 ] [ 11:45 ] [ atieh ]
سلام دوستان.

بالاخره امتحان ها هم فاتحشون خونده شد.دیگه راحت شدم.

حالا بدون معطلی میریم سراغ آپ امروز:

جانی ساعت ۲ از محل کارش خارج شد و چون نیم ساعت وقت داشت تا به محل کار دوستش برود، تصمیم گرفت با همان یک دلاری که در جیب داشت ناهار ارزان قیمتی بخورد و راهی شرکت شود.
چند رستوران گران قیمت را رد کرد تا به رستورانی رسید که روی در آن نوشته شده بود: ”ناهار همراه نوشیدنی فقط یک دلار”.
جانی معطل نکرد، داخل رستوران شد و یک پرس اسپاگتی و یک نوشابه برداشت و سر میز نشست.
گارسون برایش دو نوع سوپ، سالاد، سیب زمینی سرخ کرده، نوشابه اضافه، بستنی و دو نوع دسر آورد و به اعتراض جانی توجهی نکرد که گفت: ”ولی من این غذاها رو سفارش ندادم.”


گارسون که رفت جانی شانه ای بالا انداخت و گفت: ”خودشان می فهمند که من نخوردم!”
اما جانی موقعی فهمید که این شیوه آن رستوران برای کلاهبرداری است که رفت جلو صندوق و متصدی رستوران پول همه غذاها رو حساب کرد و گفت ۱۵ دلار و ۱۰ سنت.
جانی معترض شد: ”ولی من هیچ کدوم رو نخوردم!” و مرد پاسخ داد ”ما آوردیم، می خواستین بخورین!”

جانی که خودش ختم زرنگ های روزگار بود، سری تکان داد و یک سکه ۱۰ سنتی روی پیشخوان گذاشت و وقتی متصدی اعتراض کرد، گفت: ”من مشاوری هستم که بابت یک ساعت مشاوره ۱۵ دلار می گیرم.”
متصدی گفت: ”ولی ما که مشاوره نخواستیم!” و جانی پاسخ داد: ”من که اینجا بودم! می خواستین مشاوره بگیرین!”
و سپس به آرامی از آنجا خارج شد

[ سه شنبه 24 خرداد1390 ] [ 11:3 ] [ atieh ]

یک پسر کوچک از مادرش پرسید: چرا گریه میکنی؟ مادرش گفت: چون من زن هستم. پسر بچه گفت: من نمی‌فهمم. مادر گفت: تو هیچ‌گاه نخواهی فهمید. بعدها پسر کوچک از پدرش پرسید که چرا مادر بی‌دلیل گریه میکنند؟ پدرش تنها توانست به او بگوید: تمام زنان برای «هیچ چیز» گریه میکنند. پسر کوچک بزرگ شد و به یک مرد تبدیل شد ولی هنوز نمی‌دانست که چرا زنها بی‌دلیل گریه میکنند.

بالاخره سوالش را برای خدا مطرح کرد و مطمئن بود که خدا جواب را میداند. او از خدا پرسید: خدایا، چرا زنان به آسانی گریه میکنند؟

خدا گفت: زمانی که زن را خلق کردم میخواستم او موجود به خصوصی باشد بنابراین شانه‌های او را آنقدر قوی آفریدم تا بار تمام دنیا را به دوش بکشد. و همچنین شانه‌هایش آن قدر نرم باشد که به بقیه آرامش بدهد و من به او توانایی دادم که در جایی که همه از جلو رفتن ناامید شده‌اند او تسلیم نشود و همچنان پیش برود. به او توانایی نگهداری از خانواده‌اش را دادم حتی زمانی که مریض یا پیر شده است بدون این که شکایتی بکند. به او عشقی داده‌ام که در هر شرایطی بچه‌هایش را عاشقانه دوست داشته باشد حتی اگر آنها به او آسیبی برسانند.

به او توانایی دادم که شوهرش را دوست داشته باشد و از تقصیرات او بگذرد و همیشه تلاش کند تا جایی در قلب شوهرش داشته باشد. به او این شعور را دادم که درک کند یک شوهر خوب هرگز به همسرش آسیب نمی‌رساند اما گاهی اوقات توانایی همسرش را آزمایش میکند و به او این توانایی را دادم که تمامی این مشکلات را حل کرده و با وفاداری کامل در کنار شوهرش باقی بماند. و در آخر به او اشکهایی دادم که بریزد. این اشکها فقط مال اوست و تنها برای استفاده اوست در هر زمانی که به آنها نیاز داشته باشد.

او به هیچ دلیلی نیاز ندارد تا توضیح دهد چرا اشک میریزد. خدا گفت: می‌بینی پسرم، زیبایی یک زن در لباسهایی که می‌پوشد نیست. در ظاهر او نیست و در شیوه آرایش موهایش نیست و بلکه زیبایی یک زن در چشمهایش نهفته است. زیرا چشمهای او دریچه روح اوست و قلب او جایی است که عشق او به دیگران در آن قرار دارد.

[ پنجشنبه 19 خرداد1390 ] [ 23:22 ] [ atieh ]
سلام.

 

ببخشید یه مدت تقریبا یک هفته ای نبودم.البته الانم قرار نیست

بمونم.اومدم فقط بگم که آپ بعدی ۲۵ خرداد خواهد بود.روز آخر

امتحانام.واسم دعا کنین امتحانام رو گند نزنم.

تا بیست و پنجم خداحافظ.

 

[ پنجشنبه 22 اردیبهشت1390 ] [ 14:53 ] [ atieh ]
ژاپن: به شدت مطالعه می کند و برای تفریح ربات می سازد! 

مصر: درس می خواند و هر از گاهی بر علیه حسنی مبارک، در و پنجره دانشگاهش را می شکند! 

 هند: او پس از چند سال درس خواندن عاشق دختر خوشگلی می شود و همزمان برادر دوقولویش که سالها گم شده بود را پیدا می کند. سپس ماجراهای عاشقانه واکشنی(ACTION) پیش می آید و سرانجام آندو با هم عروسی می کنند و همه چیز به خوبی و خوشی تمام می شود! 

 عراق: مدام به تیر ها و خمپاره های تروریست ها جاخالی می دهد ودر صورت زنده ماندن درس می خواند!

 چین: درس می خواند و در اوقات فراغت مشابه یک مارک معروف خارجی را می سازد و با یک دهم قیمت جنس اصلی می فروشد!

 اسرائیل: بیشتر واحدهایی که او پاس کرده، عملی است او دوره کامل آموزشهای رزمی و کماندویی را گذرانده! مادرزادی اقتصاد دان به دنیا می آید! 

 گینه بی صاحاب!: او منتظر است تا اولین دانشگاه کشورش افتتاح شود تا به همراه بر و بچ هم قبیله ای درس بخواند! 

 کوبا: او چه دلش بخواهد یا نخواهد یک کمونیست است و باید باسواد باشد و همینطور باید برای طول عمر فیدل کاسترو و جزجگر گرفتن جمیع روسای جمهوری امریکا دعا کند! 

 پاکستان: او بشدت درس می خواند تا در صورت کسب نمره ممتاز، به عضویت القاعده یا گروه طالبان در بیاید! 

 اوگاندا: درس می خواند و در اوقات بیکاری بین کلاس؛ چند نفر از قبیله توتسی را می کشد!

 انگلیس: نسل دانشجوی انگلیسی در حال انقراض است و احتمالا تا پایان دوره کواترناری!! منقرض می شود ولی آخرین بازماندگان این موجودات هم درس می خوانند! 

 ایران: عاشق تخم مرغ است! سرکلاس عمومی چرت می زند و سر کلاس اختصاصی جزوه می نویسد! سیاسی نیست ولی سیاسی ها را دوست دارد. معمولا لیگ تمام کشورهای بالا را دنبال می کند! عاشق عبارت «خسته نباشید» است، البته نیم ساعت مانده به آخر کلاس! هر روز دوپرس از غذای دانشگاه را می خورد و هر روز به غذای دانشگاه بد و بیراه می گوید! او سه سوته عاشق می شود! اگر با اولی ازدواج کرد که کرد، و الا سیکل عاشق شدن و فارغ شدن او بارها تکرار می شود! جزء قشر فرهیخته جامعه محسوب می شود ولی هنوز دلیل این موضوع مشخص نشده که چرا صاحبخانه ها جان به عزرائیل می دهند ولی خانه به دانشجوی پسر نمی دهند! (فهمیدین به منم بگین) او چت می کند! خیابان متر می کند، ودر یک کلام عشق و حال می کند! همه کار می کند جز اینکه درس بخواند نسل دانشجوی ایرانی درسخوان در خطر انقراض است! از من می شنوین بی خیال دانشگاه بشین بهتره (تفریحات بهتر و کم دردسرتر هست)خود دانید.


[ شنبه 10 اردیبهشت1390 ] [ 16:4 ] [ atieh ]
سه تا ایرانی و سه تا آمریکایی توی ایستگاه منتظر حرکت قطار بودن. آمریکایی ها 3 تا بلیط داشتند (نفری یکی!) ولی ایرانی ها فقط یک بلیط! آمریکایی ها از ایرانی ها می پرسن: شما چه طوری می خواهید سه نفری با یه بلیط سوار قطار بشید؟ ایرانی ها می گن: نگاه کنید تا یاد بگیرید.
وقتی سوار قطار می شن ایرانی ها هر سه تاشون می رن توی یه دستشویی و در رو می بندند. آمریکایی ها هم که ایرانی ها رو تحت نظر داشتند می بینن مسؤول قطار اومد بلیط ها رو جمع کنه. مسؤول بلیط ها در دستشویی رو میزنه و می گه : بلیط لطفا! یکی از ایرانی ها لای در دستشویی رو باز می کنه و بلیط رو می ده. (آقای مسؤول فکر می کرده یه نفر تو دستشوییه دیگه!)
آمریکایی ها با دیدن این ماجرا کلی حال می کنن و تصمیم می گیرن تو راه برگشت همین کارو بکنن. در راه برگشت دوباره این 3 تا آمریکایی که با اون ایرانی ها همسفر بودن توی ایستگاه همدیگه رو می بیینن. آمریکایی ها سه نفرشون فقط یک بلیط گرفته بودن ولی می بینن که ایرانی ها اصلا بلیط ندارن! ازشون می پرسن شما چطور بدون بلیط مسافرت می کنید؟ ایرانی ها میگن: نگاه کنید تا یاد بگیرید.
خلاصه مردم سوار قطار میشن و آمریکاییها که حالا روش کار ایرانیها رو یاد گرفته بودن هر سه نفرشون میرن توی یه دستشویی و درو میبندن. ایرانی ها هم می رن توی یه دستشویی دیگه و در رو می بندن.
چند دقیقه بعد یکی از ایرانی ها از دستشویی میاد بیرون میره در دستشویی آمریکایی ها رو می زنه و می گه: بلیط لطفا!!
[ سه شنبه 6 اردیبهشت1390 ] [ 14:1 ] [ atieh ]
شنبه:
امروز رو مثلا گذاشته بودم واسه استراحت و رسیدگی به کارهای شخصی ام ولی مگه این مردم میذارن؟!

یکشنبه:
امروز واقعا اعصابم خورد بود چون به هیچکدام از کارهای اداریم نرسیدم.
8753 تصادفی ، 6893 اعدامی ، 9872 تزریقی ، 44596 ایدزی ، و یک نفر بالای 145 سال سن رو واسه خاطر یک آدم وقت نشناس از دست دادم ... برای خودکشی اونقدر قرص خواب خورده بود که هر کاری میکردم دیگه روحش بیدار نمیشد!

دوشنبه:
رفتم بیمارستان ویزیت یکی از مریضا. دور تختش اونقدر شلوغ بود که نمیتونستم برم جلو. همه روپوش سفید پوشیده بودن و داشتند تند تند یادداشت برمیداشتن. هر جور بود راهو باز کردم و رفتم بالای سر مریض، اما دیدم دانشجوهای پرستاری قبل از من کشتنش. اگه دیر تر رسیده بودم ممکن بود حتی روحشم ناقص کنن!
از همکاری بدم نمیاد، ولی بشرط اینکه قبلا با من هماهنگ بشه وگرنه خوشم نمیاد کسی تو تخصصم دخالت کنه.

سه شنبه:
مادره با دوتا بچه اش میخواستن از خیابون رد شن. اول دست یکی از بچه ها رو گرفتم، اما دیدم اون یکی داره نیگام میکنه.
دست اون یکی رو هم گرفتم، اما دیدم باز مادره داره یه جوری نگام میکنه. اومدم دست خودشم بگیرم، اما دیدم یه عوضی با ماشین همچی با سرعت داره میاد طرفمون که اگه خودمو کنار نکشم ممکنه به خودمم بزنه. با یک اشاره ماشینش منحرف شد و کوبید به درخت. به خودم که اومدم دیدم مادره و بچه هاش از خیابون رد شدن و برای تشکر دارن برام دست تکون میدن.
منم براشون دست تکون دادم و برای اینکه دست خالی نرم همونی که کوبیده بود به درخت رو با خودم بردم. طرف اونقدر خورده بود که روحشم یه جورایی نشئه بود و فکر کنم هنوزم که هنوزه نفهمیده مرده!

چهار شنبه:
خیلی عجله داشتم، اما وایستادم تا دعواشونو ببینم. چون جای دیگه کار داشتم خواستم برم، ولی دیدم یکیشون داره فحش بدبد میده. اونقدر ازش بدم اومد که توی راه بهش گفتم: اگه زبونتو نیگه داشته بودی الان نه خودت چاقو خورده بودی و نه دست من زخمی میشد! الان چند ساعته که همه کارهامو ول کردمو دارم روحش رو پنچرگیری میکنم!

پنج شنبه:
اونقدر از برج ایفل برام تعریف کرده بودند که هوس کردم این آخر هفته ای برم اونجا و یه دیدی بندازم. وقتی رسیدم بالای برج، دیدم یه آقایی با دوربینش رفته رو لبه وایستاده تا از منظره پایین عکس بگیره.راستش ترسیدم بیفته. با خودم گفتم اگه کمکش نکنم ممکنه همچی بخوره زمین که دیگه قابل شناسائی نباشه. با احتیاط رفتم جلو بگیرمش نیفته اما تو یه لحظه جفتمون چنان هل شدیم که روحش موند تو دست من و جونش پرت شد پائین! باور کنید اصلا تو برنامم نبود ولی بالاخره پیش اومد.

جمعه:
بابا ولم کنید جمعه که تعطیله! میگن تو جمعه ها مرده ها هم آزادن، اونوقت خدا رو خوش میاد طفلکی من آزاد نباشم ؟!
 
[ جمعه 2 اردیبهشت1390 ] [ 10:50 ] [ atieh ]

.: Weblog Themes By Mah Music :.

درباره وبلاگ

سلام دوستان.به وبلاگ من خوش اومدین.من تصمیم دارم تمام چیزای قشنگی که از اینور اونور پیدا میکنم رو بنویسم.پس اگه ازشون خوشتون اومد خواهشا با نظراتون من رو همراهی کنین.شاد و پیروز باشید.
عطیه پارسا
امکانات وب

كد تغيير شكل موس